صدای باد را میشنوی؟! کنسرت شبانهء مرگ به راه انداخته.
میشنوی... میشنوی عقرب هرگز ندیدهء کوچهء ذهنم امشب هوس نیش زدن کرده.
گوش کن... گوش کن به صدای زنگ در که میگه فراموشی چهار بخشه ; که میگه رفتن و هرگز نیامدن شام شبه.
گوش کن سنگ تو را میخواند. کاش گوش میکردی به حرفش و باهاش شیشهء تلافی رو میشکوندی.
پاک کن اون لالایی های ضد خواب رو از دفتر بی خط ذهنت.
بیدار هم نشدی زیاد مهم نیست ; فقط خودت رو به خواب نزن.
گوش کن زیر درختی که تو قاب اسیره مرثیهء جدایی میزنند.
نگاه کن به پرنده که اسمش تو قفس مرد ; پرنده تو قفس از محتوا خالیه. ولی تا حالا فکر کردی خالی چقدر پر محتواست؟
گوش کن به صدای خندهء بچهء هرگز متولد نشده که اگه بادبادکش هم رو پشت بوم این دنیا می افتاد امتحانش رو قبول میشد و پاشو اینجا نمیذاشت.
حالا تو این عجوزه رو بگیر و فقط هر روز آرایشش کن. ذهنت کثیفه , رنگ و بنگ همش بهانه بود.
از امشب برو داستانت رو از ته بنویس شاید اون لحظهء بی فرجام لجبازی به تماشای نگاهت بنشیند.
و گوش کن که باران دیگر نمیبارد و فقط سهمی اشک داستان تو را میبوسد.
و در اینجا کاشکی بسیار شنیده میشود و اما بذر دلخوشی قبل از کاشته شدن در جیبت آفت میزند.
نه... در این غبار بی کسی دیگر صدایی نیست برای شنیدن.
برو تا وقتت بیش از این تلف نشده... برو...